 هموطن آنلاین_ غلامرضا تديني راد _ خيلي ناراحت هستم و از بابا انتظار داشتم زودتر اين خبر را که قرار است نامادري ام تا چند روز ديگر يک ني ني کوچولو به دنيا بياورد به من مي داد. امروز به بابا گفتم اگر بچه دختر بود اسمش را سکينه و اگر پسر بود ابوالفضل بگذاريد. اي کاش پول داشتم و براي نامادري ام يک کادو مي خريدم. دختر کوچولو با دستان نازنين خود که آثار سوختگي روي آن نمايان است گوشه روسري اش را درست مي کند و مي گويد: ۹ سال دارم اما کلاس اول ابتدايي هستم چون نتوانستم زودتر به مدرسه بروم. چند سال قبل بابام زندگي ما را خراب کرد.
او با يک زن دوست شده بود و مامانم عکس آن زن را از جيبش درآورد و گفت: ببين بابا با ما چه کار مي کند. من عکس را نگاه مي کردم که بابا از خواب بيدار شد. جلو رفتم و گفتم: باباجون عکس اين زن توي جيب تو چکار مي کند؟ آن روز بابا سيلي محکمي به گوشم زد و با مامان هم دعوا کرد و کارشان به دادگاه کشيده شد. بابا قول داد که ديگر اشتباه نکند ولي فايده اي نداشت و بالاخره مامانم طلاق گرفت.
زينب کوچولو دانه هاي بلورين اشک را از روي گونه هاي معصوم خود پاک کرد و افزود: بابا با همان زن ازدواج کرد و چون مامانم وضع مالي خوبي نداشت من و برادر يک سال و نيمه ام پيش بابا مانديم. اما نامادري ام اصلا ما را دوست ندارد. او هر روز کتکم مي زد و وقتي مي پرسيدم چرا اذيتم مي کني مي گفت مي خواهم تو را ديوانه کنم چون از تو بدم مي آيد.نامادري ام يک روز غروب لگد محکمي به شکم داداشم زد. من داداشم را بغل کردم و روي تخت گذاشتم اما يک دفعه ديدم او خون استفراغ کرد. همان موقع بابا از سر کار برگشت و ما داداشم را به بيمارستان برديم. طفلکي ۳ ماه در بيمارستان بستري شد چون روده اش پاره شده بود و هنوز هم حالش خوب نشده است.
زينب گفت: بابام کم کم معتاد شد و از آن به بعد هر وقت ناراحت مي شد دست هايم را با سيم داغ مي سوزاند. نامادري ام هم مرا کتک مي زد و موهايم را مي کشيد. يک روز او خيلي ناراحت شده بود و يک شيشه آبليمو به طرف بابا پرت کرد اما شيشه به سر من خورد و بيهوش شدم. از همان موقع سرگيجه و سردرد دارم.
زينب گفت: من بابام را بخشيده ام و امروز که شنيدم نامادري ام مي خواهد بچه به دنيا بياورد او را هم بخشيدم و برايش دعا کردم اما از خدا مي خواهم وضع مالي مامانم زودتر خوب شود تا من و داداش کوچولويم را پيش خودش ببرد. ما الان در خانه اي زندگي مي کنيم که چند بچه ديگر هم هستند و يک مامان مهربان داريم.
زينب با لبخندي زيبا گفت: دوست دارم در آينده معلم بشوم و خادم حرم امام رضا(ع) باشم چون مامانم مي گويد اگر مي خواهي خوشبخت بشوي و دعاهايت برآورده شود بايد با امام رضا(ع) دوست باشي و به ديگران چيزهاي خوب ياد بدهي. |