 هموطن آنلاین_ غلامرضا تديني راد _ «سيمين» با چشماني اشک بار در دايره اجتماعي کلانتري ۱۵ مشهد افزود: دو برادر بزرگ تر از خودم دارم و پدرم بازنشسته است. ما زندگي آبرومندانه و بي دردسري داريم. ولي افسوس که من با ندانم کاري مشکل بزرگي براي خودم درست کردم.
«سيمين» اشک هايش را پاک کرد و گفت: حدود يک سال قبل به عقد پسردايي ام درآمد. شوهرم دانشجو و ترم آخر است. من هم از مدتي قبل براي سرگرمي و تهيه جهيزيه ام به استخدام يک شرکت معتبر درآمدم.
در محل کارم با يکي از همکارانم که دختري خوش سر و زبان است آشنا شدم دوستي من و سهيلا خيلي زود حالت صميمانه اي به خود گرفت و حتي بعد از ساعت کاري نيز از طريق تماس هاي تلفني و پيامک بازي با هم ارتباط داشتيم.من در مدت کوتاهي به او اعتماد کامل پيدا کردم تا جايي که سنگ صبورم شده بود و با هم درد دل مي کرديم.
«سيمين» افزود: امروز صبح سهيلا مرا به جشن تولد دخترعمويش دعوت کرد. با اصرار زياد او در رودربايستي قرار گرفتم و به اين شرط که فقط يک شيريني و شربت بخوريم همراه دوستم به جشن تولد رفتم.من پا به خانه اي گذاشتم که چند دختر و پسر جوان به صورت مختلط در حال برگزاري پارتي بودند.
سهيلا با آن مردان غريبه و نامحرم خيلي خودماني برخورد مي کرد و مي خواست مرا نيز به آن ها معرفي کند که با ناراحتي به او گفتم: چرا مرا به اينجا کشاندي؟ مگر نمي داني که من متاهل هستم؟با عصبانيت از سهيلا روبرگرداندم و قصد داشتم از آن خانه لعنتي بيرون بيايم که ماموران انتظامي سر رسيدند و مرا همراه آن ها دستگير کردند.
سيمين با صدايي بغض آلود گفت: آبرويم در خطر است و نمي دانم چه پاسخي براي علت حضورم در آن خانه به شوهر و خانواده ام بدهم؟ کاش حواسم را جمع مي کردم تا چنين مشکلي برايم به وجود نمي آمد. |