 هموطن آنلاین_ غلامرضا تديني راد_ راست مي گويند مارگزيده از ريسمان سياه و سفيد مي ترسد و هميشه در هول و هراس است، چون پدر و مادر من هم پس از آن که خواهر بزرگم با ۲ شکست تلخ در زندگي اش روبه رو شد دست و پاي خود را گم کردند و هر موقع حرفي از خواستگاري و ازدواج من به ميان مي آمد با دلهره و ترس قادر نبودند تصميم درست و حسابي بگيرند.
دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري فياض بخش مشهد افزود: خواهرم در سن ۱۷ سالگي با جواني ۲۸ ساله آشنا شد. او و پسر مورد علاقه اش با وجود مخالفت شديد هر دو خانواده با هم ازدواج کردند. ولي پس از گذشت ۲ سال آن ها به طور فضاحت باري از همديگر جدا شدند.
شوهر خواهرم از نظر رواني مشکل داشت و حتي قصد داشت زمينه ارتباط نامشروع خواهرم و يکي از دوستانش را فراهم کند.خواهرم پس از اين شکست دچار افسردگي شديدي شد و آسيب جدي ديد.
۳ سال از اين ماجرا گذشت و پدر و مادرم بدون انجام تحقيقات و توجه به نظر و خواسته خواهرم او را به عقد پسر يکي از اقوام درآوردند. ولي اين بار نيز خواهرم با شکست روبه رو شد چون همسرش معتاد از آب درآمد و به ناچار طلاق گرفت.در اين شرايط من واقعا هيچ اميدي به آينده ام نداشتم.
پدر، مادر و خواهرم به شدت از نظر روحي و رواني آسيب ديده بودند و از طرفي ما هيچ ارتباطي با اعضاي فاميل خود نداشتيم.
ليلا گفت: من که احساس نااميدي پيدا کرده بودم يکي از همکلاسي هايم را سنگ صبور خودم قرار دادم و به پيشنهاد او با پسرخاله اش ارتباط برقرار کردم. تصميم داشتم همسر آينده ام را خودم انتخاب کنم و سر و سامان بگيرم. ولي اعتراف مي کنم که به بيراهه رفتم چون تمام اميد و دلخوشي ام به قول و قرارهاي پسر حقه بازي بود که پس از سوءاستفاده هاي زياد رهايم کرد. من در اشتباهي ديگر قصد خودکشي داشتم که مادرم متوجه شد و نجاتم داد.من تجربه اي که در زندگي به دست آورده ام اين است که آدم در هيچ شرايطي نبايد نااميد شود و بدون مشورت با افراد معتمد و اعضاي خانواده اش تصميمي بگيرد. |