دختر معتاد!
خراسان , يكشنبه 22 آبان 1390 - ساعت 22:53

از اين زندگي خسته شده ام و دنبال راه نجاتي مي گردم. اما مي خواهم عاجزانه از همه جوان ها چه دختر و چه پسر خواهش کنم بيشتر مراقب خودشان باشند. با هرکسي دوست نشوند و غرور و تکبر را زير پا بگذارند و منطقي و بي ريا زندگي کنند.

 

هموطن آنلاین _ غلامرضا تديني راد _ تصور مي کردم يک سروگردن از ديگران بالاتر هستم و خانواده ام نيز جلوي همه مرا خانم مهندس صدا مي زدند و برخورد متفاوتي با من داشتند تا آن جا که دچار خود بزرگ بيني و غرور شده بودم.
«کيميا» در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: من تک دختر خانواده ام هستم و در زندگي هيچ کم و کسري ندارم اما افسوس که نمي دانستم آدم در هر مرحله از زندگي و با هر جايگاهي که دارد بايد مراقب خودش باشد و غرور و تکبر زمينه بدبختي و سرافکندگي را مهيا مي کند.
دختر جوان با چشماني اشک بار گفت: خواهش مي کنم به دادم برسيد و راه نجاتي نشانم دهيد. نمي دانم چه خاکي بر سرم بريزم و خانواده ام نيز نمي دانند که با يک دختر معتاد مفنگي چه کار کنند. از شما چه پنهان من بعد از گرفتن مدرک ليسانس براي ادامه تحصيل در مقطع کارشناسي ارشد به شهر ديگري رفتم و در آنجا هيچ دغدغه اي از نظر مالي و امکانات زندگي نداشتم. خانواده ام برايم سوئيت دانشجويي کوچکي اجاره کردند و من سرگرم درس خواندن شدم اما متاسفانه دوستي و ارتباط با چند دختر به اصطلاح با کلاس باعث شد تا به ميهماني هاي مختلط شيطاني کشيده شوم. آن ها ابتدا مرا به سيگار آلوده کردند و کم کم به مصرف کراک روي آوردم. من در ترم دوم دانشگاه وابستگي شديدي به اين مواد لعنتي و مرگبار پيدا کردم و اين آلودگي باعث شد تا براي تامين موادمخدر دست به دامان مرد بي سروپايي بشوم.
کيميا آهي کشيد و ادامه داد: شرم دارم که بگويم وقتي درد استخوان تمام وجودم را فرا مي گرفت ديگر برايم مهم نبود که از چه راهي و چگونه مواد به دست مي آورم و آن مرد شيطان صفت چندين وچند بار مرا طعمه هوس هاي کثيف خودش قرار داد. متاسفانه من تا آخرين لحظه چيزي درباره مشکلي که برايم به وجود آمده بود به پدر و مادرم نگفتم ولي وقتي براي تعطيلات تابستان به خانه برگشتم پدر و مادرم در همان نگاه اول متوجه شدند که چه بلايي به سر خودم آورده ام. در اين شرايط من از ادامه تحصيل بازمانده ام و روز به روز حالم بدتر مي شود. کراک، استخوان هاي بدنم را پوک کرده است و هيچ اختيار و اراده اي از خودم ندارم. خانواده ام نيز نگرانم هستند و با سرافکندگي مرا از دوست و آشنا پنهان کرده اند.
از اين زندگي خسته شده ام و دنبال راه نجاتي مي گردم. اما مي خواهم عاجزانه از همه جوان ها چه دختر و چه پسر خواهش کنم بيشتر مراقب خودشان باشند. با هرکسي دوست نشوند و غرور و تکبر را زير پا بگذارند و منطقي و بي ريا زندگي کنند.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news177055.html